دلبر دلدار بکو یک نظر( بازگل بدخشی)/ پرتو نادری

دلبر دلدار بکو یک نظر( بازگل بدخشی)/ پرتو نادری

دلبر دلدار بکو یک نظر!

روز نهم حمل یا فروردین ماه سال1388 برابر با بیست و نهم مارچ 2009 میلادی« بازگل بدخشی» یکی از نام آوران موسیقی محلی کشور در دهکدۀ « خنبک بالا » در ولسوالی کشم ولایت بدخشان ،چشم از جهان پوشید.
البته پس از ایجاد ولسوالی تگاب، این دهکده حالا مربوط این ولسوالی است.
استاد وحید قاسمی یکی از شیفته‌گان آواز و هنر بازگل بدخشی است. او شاید نخستین کسی است که پس از خاموشی بازگل بدخشی نوشتۀ گسترده و کارشناسانه‌یی در پیوند به جایگاه هنر و شیوه‌های آواز خوانی او دارد.

استاد وحیدقاسمی در مقالهء نوشته است:  «در سال‌های 1996تا2000 در چندین البوم خودم، آهنگ‌های از این هنرمند مردمی را با حفظ و رعایت جوهر موسیقایی آن‌ها اجرا و ثبت کرده ام که مورد تایید و علاقۀ شنونده گان، مخصوصاً مردمان بدخشان قرار گرفته اند.»

او در ادامه در پیوند به رعایت امانت‌داری هنری می‌نویسد:« خودم در همه جا با افتخار به این حقیقت اشاره کرده‌ام که این آهنگ‌های زیبا از بزرگ‌مرد موسیقی بدخشان استادبازگل بدخشی اند. برای معرفی امانت‌دارانه و معلومات دقیق‌تر مشخصات لازمۀ هریک از آهنگ‌ها در روپوش سی دی یا نوار نیز ارائه شده اند.»

وحید قاسمی در این مقاله در پیوند به مقام‌های آهنگ‌های او گفته است:« آهنگ‌های پر آوازۀ استادبازگل بدخشی که بیش‌تر در مقام‌های " چهارگاه" و " شور" اجرا شده اند، سال‌های سال هواخواهان و شیفته‌گانی خواهد داشت.»

استاد بازگل، از آن شمار آوازخوانانی که آهنگ‌های او را بدون اجازۀ او بازخوانی کرده اند در گفت‌وگویی با عبدالحی ورشان این گونه شکایت کرده است.

در این سال‌ها می شنوم که خواندن‌هاو طرزهای مرامی‌گیرند و هر رقم که دل شان  می‌خواهد، می‌خوانند، اما آن طرزها و ساخته‌ها به راستی به دهن خودم زیب داشتند، با غیچک خودم،غیچک من نه در خارج بود و نه هست و نه در تاجکستان و نه در جایی دیگر. غیچک من گپ می‌زد ،من غیچک خود را از قوطی‌های روغن نیکلای دوسیره که به وسیلۀ رنگ سرخ زینت می‌یافت،می‌ساختم.

بازگل به سال 1336 خورشید به رادیو افغانستان که در آن روزگا به نام رادیو کابل یااد می‌شد، راه یافت. او از رفتن خود به رادیو این گونه به ورشان یادآوری کرده است:
وقتی بار نخست به رادیو رفتم، استاد یعقوب قاسمی را دیدم او مدیر موسیقی بود یا مسوول،مرحوم هرچه که بود،خدا بیامرزدش،مرحومی از من پرسید:

آواز می‌خوانی؟
گفتم: بلی
گفت: نامت چیست؟
گفتم: بازگل
گفت:وطن کجاست؟
گفتم:بدخشان ولسوالی کشم.
نام من باز گل نبود،نام من «آدینه» است،شاید شب جمعه یا روز جمعه تولد شده‌ام که پدر و مادرم، نامم را آدینه گذاشتند.

این گفت‌وگو زیر نام« دلبر و دلداربکو یک نظر» در شمارۀ مسلسل یازدهم سپیده بهار 1380خورشیدی به نشر رسیده است.
پرسش: خوب حاجی صاحب، چند ساله هستی؟
پاسخ : در بدخشان تولد شده ام. در دهکدۀ« کتوبالا» ی ولسوالی کشم. دو کم نود سال دارم؛ اما تا حال یک گولی ( تابلیت) نخورده ام. فعلا سه زن دارم، چهار پسر و پنج دختر. آن ها همه ازدواج کرده اند. بیست و پنج نواسۀ دختری و پسری دارم.
پرسش: راستی در آنوقت‌ها که در این جا می زیستی آیا آوازخوان دیگری این جا بود،که تو از آن‌ها تقلید و پیروی کرده باشی ؟
پاسخ: در یک گپ خلاصه کنم که این‌جا ها کسی نبود، آن سو از پامیر و این سو از کوتل سبزک در تمام ترکستان، دیگر کسی آوازخوان نبود که  در رادیو بخواند.
پرسش: شمار آهنگ‌های که در رادیو داری به چند می‌رسد؟
پاسخ: اول که به رادیو رفتم،آهنگ‌ها ثبت نمی‌شدند،بلکه به طور مستقیم پخش می‌گردیدند، بعدها ثبت پیدا شد و من به خاطر دارم روزی را که گفتند حالا آواز خود را خودت بشنو و من آواز خود را شنیدم  حیران مانده بودم.
پس از آن که فیته و کست پیدا شد دیگر من چندان به رادیو نرفتم و پشت این قصه نگشتم، آهنگ‌های که من خوانده ام این‌ها هستند:

- از تنگی فرخار برایم به گزسستان،
- خوش آمدی یار بفا دارم ای 
- ای شوخ سر زلف توره تاب که داده
و فلک‌ها ........

پرسش: کدام یک از آهنگ‌های خود را بسیار دوست داری؟
پاسخ:هیچ‌یک را ،بلکه این مردم بودند و هستند که همه آن‌ها را می پسندیدند.
به خاطر دارم  وقتی آواز من از رادیو پخش می‌شد،  نوجوانان و جوانان به خاطر شنیدن آواز من  به مکتب نمی‌رفتند و از یادم نمی‌رود که خانواده هایی به رادیو عارض شده بودند که باز گل را نام‌گیر نکنید که بچه ها مکتب نمی روند.آن روزها همه روزه سه بار آهنگ‌های من پخش می شد، به همین خاطر دوستداران من در وقت پخش آهنگ در هرکجا یی که می‌بودند خود را به رادیو می‌رساندند و آوازم را می‌شنیدند، آنگاه ، کار می‌ماند.
من بیش‌تر آهنگ‌هایم را با تمثیل می‌خواندم و به تقلید صدای کودک، زن و دخترو ....راستی دورۀ عسکری را در ولسوالی جرم بدخشان گذشتانده‌ام  و در همان‌جا و در همان دوره ازدواج کردم.
پرسش: زنده‌گی را چگونه سپری کردی؟ چه خاطره‌هایی داری؟
  پاسخ: من  زنده‌گی  را بسیار خوب گذراندم ،بسار مست و شاد، اربابی نکردم، چاپلوسی نکردم، دعوا و دنگله نکردم ،تا آن‌که دورۀ انقلاب اسلامی شد، پس  از پیروزی مجاهدین، با غیچک وداع کردم، استاد ربانی مرا به خانۀ کعبه  به حج فرستاد،خدا خیرش بدهد !
از روزی که به آواز خوانی شروع کرده‌ام و مردم مرا شناخته اند که این همان باز گل بدخشی‌ است، دیگر کسی از من کرایه موتر، پول نان هوتل و پول صدها چیز دیگر را  نگرفته است، حتا کرایۀ سفر طیاره را.
 این خوشترین خاطره است،مگر نیست؟
پرسش: وقتی هنرت این قدر طرف‌دار دارد، چرا از آن توبه کردی و دیگر نمی خوانی؟
با آه عمیقی می گوید: خودت می‌فهمی،هرکس که یک تفنگ "مارکول" بر شانه داشت، در حالی که یک پاو آرد هم که در خانه نداشت می آمد و مرا می گفت: برو غیچک را بگیر و بیا، آن جا بود که دلم می سوخت و می سوخت و در ماه های اول انقلاب اسلامی، غیجک خود را سوختاندم و با آن وداع کردم ، فقط از دست تفنگ‌دار بی‌کله و بی‌مغز و جاهل.
پرتونادری