عهدیه صولت برد شاعر معاصر

عهدیه صولت برد شاعر معاصر

آسمانی می شوم وقتی که لب وامی کنی 

واژه ها را یک به یک باعشق معنا می کنی 

می شوم شاعرتروهی واژه می بافم به هم 

یک غزل می خوانی وباما مدارا می کنی 

می نشینم پای صحبتهای دردل مانده ات 

یاحکایت ازخودو گاهی از آن ها می کنی 

می شوی جویی روان در جان بی تابم به شوق 

دردلم خوش می نشینی ،دیده دریا می کنی 

عطر احساست تمام کلبه ام پر می کند 

روز من را هم پراز افکار زیبا می کنی 

بوستانی ازصداقت در دلت جا داده ای 

بی سبب ای مهربان این پا و آن پا می کنی 

حتم دارم من همان روزی که می بینم تورا 

جای این دل عاقبت جان را تمنا می کنی 

عهدیه صولت برد