داستان کوتاه/ رویا عثمان انصاف

عشق دو سوی خط دیورند

داستان کوتاه/  رویا عثمان انصاف


خورشید با من میدرخشد
  · 
(داستان عاشقانه
(عشق دو سوی خط دیورند)
نوشته ی رویا عثمان انصاف

این داستان عشق جهانگیر به بینظیر و یک قصه ی دردناک واقعی است که سالها قبل در سرحد تورخم اتفاق افتاده بود.
طوریکه همه آگاه اند که قبایلی که در دو طرف خط دیورند زندگی دارند، به قبائل سرحدی معروف اند. این قبایل در طول تاریخ، مردم مستقل و سلحشور بوده اند و به ندرت به فرمان های حکومتی سر تسلیم می گذارند. عرف، عادات و رسوم خاص خود را داشته اند که به ارزشهای پختونولی معروف است.
عدم اطاعت این مردم  برای دولت های حاکم گذشته اکثرا درد سر ایجاد می کرد. بنا عبدالرحمن خان برای حل این معضله، با انگلیس ها در مذاکره نشست تا میان این قبایل، سد و مرزی ایجاد نماید و اتحاد و اقتدار محلی پشتون ها را برای مدت طولانی، درهم شکند و از بین ببرد. 
روی همین ملحوظ، قرارداد امیر عبدالرحمن خان در سال ۱۸۹۳ ، امضا گردید، و بواسطه ای این قرارداد خط دیورند مرزی بین افغانستان و پاکستان شناخته شد و قبایل جدا ساخته شد.
موافقتنامه مذکور که مرز بین هند و افغانستان را تعیین می کرد، فقط برای صدسال رسمیت داشت.
اما پاکستان از زمانی  که از بدنه هند جدا شده است، رابطه خوبی با افغانستان نداشته است و مدام در مرزهای جنوبی و شرقی، با افغانستان در گیر بوده و مشکلات بیشماری را نیز خلق نموده است.
داستان ما نیز از همین منطقه و زمانی حکایت دارد که پشتون های دو طرف مرز را به فریب و نیرنگ به جان هم می انداختند و دشمن هم می ساختند. 
که بیشتر مسولیت تفرقه اندازی به عهده ای ملاهای هر دو طرف سپرده شده بود. و برای رسیدن به این هدف به آنها تعلیم و پول پرداخته می شد. 
بواسطه ی خطابه های ملا ها، کینه و کدورت بین مردم کم کم آغاز شد و یک قوم پشتون به دو نام افغان و پتان تجزیه گردید. پتان ها به پشتون ها دختر نمی دادند و نه می گرفتند و پشتونها به پتان ها. 
اما عشق! عشق که سرحد و مرز نمی شناسد. و نه پروای قوم و نسب و دشمنی و دوستی دارد. چشم که یکبار به معشوق افتاد و عشق که یکبار به سر زد و قلب که یکبار تکان خورد، دیگر پروای حدود و سمت و منطقه و دین ندارد.
چنانچه روستاهای زیبا، زمین های سرسبز، هوای مرطوب و چشمه های آب گرم و سرد، درختان سر به فلک کشیده و کوههای زیبا و دشت های پهن این مرز، همه و همه همیشه عشق آفرین بوده اند. و این عشق در رگ و استخوان مردمان این بوم و بر رخنه کرده است. 
بعد از چندین سالی از جدا شدن این قبایل، و در یکی از تابستان های که زمین های اطراف با خوشه های گندم و درخشش آفتاب مثلی طلا جلایش داشت، جهانگیر پسر یکی از خانها و زمینداران معروف پتان، بالای اسب قهوه ای اش اطراف زمین ها می گشت. او عادت داشت هر روز هنگام عصر اسب سواری کند و اسب اش را که از طفولیت بنامش بود، به هواخوری ببرد. جهانگیر بیست و هفت ساله بود. قد بلند موهای سیاه و اندام متوسط و چهره ی جذاب داشت. جهانگیر پسر تحصیل کرده از سمت پشتونستان بود. آنروز جهانگیر خیلی تا دور ها اسب سواری کرده و آنقدر دور آمده بود که بدون اینکه متوجه باشد، به مناطق پشتونها داخل شده بود. پس از سواری خواست اسب اش را آب سرد چشمه بنوشاند و نزدیک غروب در حالیکه آسمان، آفتاب و زمین های زیر پایش زیبایی خاصی بخود گرفته بودند، به طرف چشمه حرکت کرد. هنوز به چشمه نرسیده بود که بادی تندی وزید. جهانگیر از اسب پایین شد و چشمانش را بست. وقتی دوباره چشم باز کرد دختری زیبایی را پیشروی خود یافت. اوه خدا! دختر نبود تحفه ی از جانب خدا بود. دختری با چشمان سبز ، آبروهای درشت و لبهای گلابی، کاملا به یک نقاشی می ماند. دختر که چادرش را باد از سرش دور کرده و بدست چهانگیر سپرده بود، وارخطا دست انداخت و از دست جهانگیر چادرش را کش کرد و به سرش انداخت و با پاهای برهنه بالای خار و خس به شدت دویدن گرفت. 
دفعتا جهانگیر متوجه شد که خار و خس به پای او نه بلکه به دل جهانگیر فرو میرود. جهانگیر در یک لحظه دل و جانش را به بینظیر سپرده و محو و عاشق او شده بود. جهانگیر نا خود آگاه از پشت او حرکت کرد و وقتی نزدیکش رسید با ملایمت و احترام ازو خواست تا بر اسب او بنشیند. بینظیر چادر را به دهن گرفت و کوزه را بزمین انداخته و به دویدن ادامه داد. جهانگیر که تا آندم متوجه نبود که به منطقه پشتون ها آمده با دیدن خیمه های کوچی ها فهمید که دختر، دختر پشتونهاست. او اسب اش را توقف داد و اجازه داد دختر به خانه اش برگردد. جهانگیر وقتی به خانه ی خود برگشت، راسا نزد مادرش رفت و از او خواست که موهایش را تیل بزند. مادر جهانگیر پشمینه
زنی دانسته و کاکه و مردانه طبیعت بود. او به جهانگیر تربیه خیلی خوب داده بود اما در پهلوی آن به او آموخته بود که شجاع باشد و هیچ وقت از هیچ چیزی هراس نداشته باشد. پشمینه تیل را گرفته به موهای پسرش چرب می‌کند. و میگوید: " واه، موی است یا جنگل؟ " 
" نظر میکنی؟" 
" دیوانه مادر هم نظر میکنه؟" 
وقتی پشمینه موهای او را چرب می کرد، جهانگیر زبان باز کرد و از او خواست تا به خواستگاری دختری که آنروز دلش را از دلخانه اش ربوده بود، برود. پشمینه تبسمی معنی داری کرد و از او پرسید. دختره چطور دیدی؟ ایقسم نه کس زن کده و نه دختر دیده. جهانگیر رو به مادرش کرده گفت: " ایقسم یک دختراس که نه دیدین و نه شنیدین. اگر ببینی باز گپ مه تصدیق میکنی. 
پشمینه گفت: " هاااا .. ده چشمهای تو خو همی قسم معلوم میشه. " 
جهانگیر چشمانش را بست و گفت: "در لب چشمه بودم، یکبار بادی تندی وزید تا چشم باز کردم نظرم به او آفت افتاد." 
"کدام چشمه؟"
"چشمه ای در آنسوی مرز ادی، چشمه ای در افغانستان."
پشمینه وارخطا یک دست خود را در حالیکه چرب بود به زنخ جهانگیر گذاشت و روی او را بطرف خود دور داد و پرسید: "چی گفتی؟ افغانستان؟ پشتون اس؟ پتان نیس؟" 
"نی ادی. او طرف مرز است."
پشمینه به فکر رفت. چند لحظه چیزی نگفت. 
و بعدا پرسید: " چطور قواره داره؟" 
" کی؟ " 
"همو که خواب شه میبینی." 
"خواب نی ادی... حقیقت. او بر مه خواب نیس. زنده گی مس. و مه میخایم او لحظه، او وقته مکمل کنم و دست مادرش را بوسیده گفت: "و بدون تو هیچ لحظه ی خوش زنده گی مه مکمل نمیشه. "
پشمینه تبسمی رضامندانه ی کرد و دستان خود را بر گونه های جهانگیر گذاشته گفت: " درست اس هزار بسم الله، مه خودم به هزار شکوه و جلال بارات دختره میبرم. 
جهانگیر گفت: " ادی ، متوجه باشی که هیچ کمبودی نمانه جار دی شم. مه میخایم از هر چیز و هر کسی که از خانه ما اونجه میره او احساس کنه که نه تنها مه بلکه پوره دنیاییم منتظر او است."
پشمینه با چشمان سرمه الود و سیاهی زیبایش به جواب گفت: " تشویش نکو مه کوچکترین خلا ره نمیمانم.- پشمینه خدمتگاران خانه را صدا زد و تا صبح همه آماده گی ها را گرفت. " صبح زود، پشمینه با دخترها و دوستان قریبی اش و لباس و زیورات و شیرینی جانب خانه ی دختر روانه شدند. جهانگیر مادرش را تا نزدیک خیمه ای کوچی ها همراهی کرده د، و خود دور از آنجا با اسبش زیر درختی نشست. پشمینه در حالیکه خودش از فامیلی سرشناش و پولداری بود، بدون کوچکترین غرور یا دل آشوبی  به خیمه ی دختر داخل شد و بدون اینکه او را، حتی ببیند از او خواستگاری کرد
مادر بینظیر همانطوری که توقع می رفت، به انها جواب رد داد و گفت که در اخیر همان ماه بی نظیر را به یکی از اقارب خودش به زنی خواهند داد. پشمینه با شنیدن جواب رد زن خیلی جگرخون شد و از خیمه بیرون آمد. به مجردی که چشمش به مادرش افتاد، با بی طاقتی از جا پرید و قدم های مادرش را که از خیمه دور میشد از دور نگاه می کرد. پشمینه به آهستگی راه می رفت و نمیخواست که خبر ناخوش را زودتر به پسرش برساند. وقتی به جهانگیر رسید مقابلش ایستاد و خاموشانه به چشمان پسرش برای چند ثانیه ای نگاه کرد و بعدا رویش را کمی دور داده گفت: " جهانگیر دیر کردی. دختر
 از دست ما رفت." جهانگیر هک و پک ماند و لبهایش خشک و سفید شدند. هیچ برای گفتن نداشت. و همانطور خاموشانه براه افتادند.. 
از آنروز آرام و قرار جهانگیر از دست اش رفت. او هرروز نزدیک چشمه میامد و بینظیر را بدون اینکه با او حرفی بزند تعقیب می کرد تا اگر دل بینظیر نرم شود و عشق جهانگیر در دل سنگ او نیز خانه کند. یک هفته گذشت اما دختر یک بار هم به جهانگیر نگاه نکرد. هفته ای دوم از بی نظیر خبری نبود. جهانگیر هر روز به جستجوی او صبح تا شام کنار چشمه
 می آمد و شام با نا امیدی به خانه بر می‌گشت. 
تا بعد از یک هفته چشمش به چادر گلابی رنگ و آشنایی بی نظیر افتاد. اینبار تا او را دید تاب نیاورد و با عجله به اسبش سوار شده خودش را به بی نظیر رساند. بی نظیر از دیدن جهانگیر دک خورد. او روبروی بی نظیر ایستاده از اسبش پایین شد و رو به بینظیر کرده و گفت: ،"بسیار منتظرم ماندی."
بینظیر با لحنی تعجب آمیز گفت: "یعنی تو منتظرم بودی؟"
جهانگیر با خیلی الفت و مهربانی گفت: "خووووب میفهمیدی اما تیرته میاری."
بینظیر پرسید: "پس میفهمیدی میایم؟"
"بلی میفامیدم که همو چیز که مره کش کده اورده تره هم همی طرف میکشانه. "
بینظیر با کلام زشت و تلخ رو به او کرد و گفت: "پدر کس مره آورده نمیتانه. مه به هیچ چیزی پابند نیستم. مره ایقه سبک فکر نکنی. خان صاحب."
جهانگیر با چشمان خود سخنان بینظیر را تصدیق می کند. "نی نی مه میفهمم که تو بینظیر هستی و بینظیر میمانی." 
بی نظیر  گردن و ابرو هایش را بلند کرد و با غرور جواب داد:  "پس ای ره هم میفهمی که هر کس اوقات و جرات حاصل کردن بینظیره نداره خان."
"مه اوقات و حد خوده میفهمم اما تو از جنونم خبر نداری. "
بی نظیر قهقه زنان گفت: "مه زیاد محنت نکشیدم از رفتار و حرکات ات همه مردم میفهمن که تو کی هستی. تو یک بدماش هستی."
جهانگیر روی خود را کمی دور داده تبسمی معنا داری کرد.
"از مه میپرسیدی مه خودم خوده تعارف می کدم زحمت بی جهت کشیدی. از دیگرها پرسیدی."
بی نظیر کمی تامل کرد باز با غرور گفت: "مه احسان تو واری آدمها ره سر خود نمی گیرم. مه تا حالی خسی کسی ره قبول نکدیم چی مانده به احسان."
"واه واه! دل مره خو خوب پیشت قید کدی. ماند گپ احسان کردن. 
احسان هم چیزی یاد کردنی است؟ آدم اگر بخاهه از چیزی یاد کنه از محبت یاد کنه که لایق یاد کردن داره."
بینظیر با بیحوصله گی جواب داد:
"مه عشق و محبته نمیفهمم. مه تنها عزته میشناسم. اگر محبت بدست نیایه فقط دل میشکنه اگر عزت از دست بره آسمان میشکنه. "
 جهانگیر متوجه شد که  مردی طرف شان روان است. بی نظیر به طرف خیمه ای کوچی ها دوید و جهانگیر دوباره به اسبش سوار شده و بی نظیر را هم از دستش بلند کرد و به اسب خود نشاند و با دست دیگر دهنش را محکم ‌گرفت و مستقیم به پشتونستان روانه شد. مادر جهانگیر که زن شجاع و دلیر و نا ترسی بود و هم از عشق پسرش با دختر پشتون آگاهی داشت، چیزی از او نپرسید. جهانگیر بینظیر را تسلیم مادرش کرد و لحظه ی صبر نکرد و پشت مولوی منطقه رفت تا برای نکاح بستن او را بخواند. 
تا او پشت ملا رفت مادر جهانگیر به خانه آمد و بی نظیر را که سر و صدا می کرد و بخاطر عزت خود و قومش گلو پاره میکرد و گریه داشت دلداری داد تا مگر آرام شود. جهانگیر تا 
جایی رفت اما از تصمیم خود گشت و اسب خود را گرفته باز سر زمین ها رفت و تا که هوا خوب تاریک نشد خانه نیامد..


قسمت دوم

شب شد و جهانگیر به خانه رفت. بینظیر در مهمان خانه بالای زمین نشسته بود و همچنان از  قهر و غضب اش کاسته نشده بود. جهانگیر به اتاق نشمین داخل شد و به خدمتگار گفت که مهمانه بگو که کارش دارم. وقتی خدمتگار پیغام او را به بینظیر رساند. بی نظیر با خشم و صدای بلند گفت: " مه هیچ گپی با کسی ندارم." جهانگیر که در دهلیز صدای او را می شنید، دم اتاق بینظیر آمد و گفت: " درست اس پس گپ مره بشنو."
"زور اس چطور؟"
"بلی! "
"تا حالی هیچکسی بزور کاری ره بالای مه تحمیل نکده. مه بسیار تیز هستم خان. و بسیار خطرناک هم." 
جهانگیر لبخندی زد و سرش را پایین کرد.
" خنده چی ره میکنی هه؟"
و بینظیر چپ شد. 
" چپ چرا شدی؟ دگام ده باره ی خود بگو. دو نفر اگر همدگر خوده بشناسن بسیار خوب اس." 
"تو دیوانه هستی چی بلا؟"
" نی مه بلکل به هوش و حواس خود هستم و  تره خواستگاری میکنم." 
" و مه هم با هوش و حواس تره رد میکنم.
خوب شد دلت یخ شد؟
و خبردار.... که دگه همرایم گپ بزنی و یا قصد کدام حرکته داشته باشی!" 
"نمیکنم. اگر مجبورم نسازی." 
"مطلب؟"
"مطلب ایکه هرگز نمیمانم تو از کسی دگه شوی. "
تو چی بدست میاری ایقسم کار ها ر می کنی؟" 
جهانگیر لبخندی زیبایی زده و با چشم و زبان گفت :" تو!"
بی نظیر اعصابش خیلی خراب شده یک نفس عمیق گرفت و کمی تامل کرده گفت: " ببین ای زنده گی مس و ای دل از مس. و تو نمیتانی سر دل مه.... حکمرانی کنی."
جهانگیر با چهره ی  جدی جواب داد: " خی تو چرا سر دل مه حکم میکنی؟ " بالای دل مه هم بجز خودم حکومت هیچکس نمی‌ چلید." و لبخندی زده افزود:" پیش از دیدن تو." 
بینظیر رویش را دور داده دروازه را بروی جهانگیر زد و داخل اتاق شد. 
صبح زود جهانگیر باز پشت مهمان خانه آمد و در را زد. 
بینظیر جواب نداد.
"ضد نکو بینظیر. 
ضد کردن عادت خوب نیس." 
" کاشکی تو هم یگان عادت های خوب میداشتی." 
" زیاد اس. تو تا بحال مره کی شناختی." 
" خوب! اگر شناختم و خوشم نامدی... باز؟ " 
"تو خو یکبار مره ببین. با مه بشین. " 
بینظیر سکوت کرد و بعدا گفت: " درست اس فکر میکنم یکبار باید همرایت صاف و پوست کنده گپ بزنم. بگو ده کجا گپ بزنیم؟ "
" هر جای....جایش مهم نیس.
 او جایه بعد از آمدن تو نامگذاری میکنم‌.........یادگار!!! 
و تبسمی کرده از خانه بیرون شد. 
عصر آنروز جهانگیر به قلعه ی قدیمی که در پشت خانه شان و مربوط پدر و پدر کلان اش بود رفته و به خدمتگار هم گفت که بی بی را هم به قلعه ی کهنه بیاورد. 
وقتی بینظیر آنجا رسید، اطراف را نگاه کرد و به جهانگیر و گفت. " ازی کرده جای عجیبتر نیافتی؟ " 
" چرا ؟؟؟ ...می ترسی؟ " 
" ترسی در کار نیس. ترسیدن بر مه دشنام اس و دشنامه مه هرگز برداشت نمی کنم." 
" خوشم میایه وقتی در باره ی خود یک چیزی نی یک چیزی میگی... هر بار." 
" یک گپ دگه ره هم خی بشنو ده باریم!!! او دگه دخترهاس که بر تو واری آدمها دل میتن.  مه نیستم‌. " 
" مه دگه دختر ها ره کار ندارم و هیچوقت کوشش هم نکدیم بشناسمش.
یکدفعه کوششه شروع کنم... که باز بفهمم که تا چی وقت سر تو اثر نمیکنه." 
"هووو!!! ایطو بنظر میرسه که ای دل مه نیس،  دروازه ی خیبر اس که تو سرش هفتاد بار حمله کنی. "
"مه عاشقت شدیم دختر، گناه مه چیس؟" 
بی نظیر با زشتی جواب داد: "و گناه مه چیس که مه عاشقت نشدیم؟ " 
"نشدی.  شو!"
بینظیر گفت:" مگر محبت بار بار نمیشه. اگر مه بگویم که مه کسی ره دوست دارم، باز؟ "
جهانگیر که دور ایستاده بود، نزدیک آمد و گفت: " بتو معلوم نیس... اما تا حالی ده چشمهای تو هرگز عشقه ندیدیم.  نه بر خود، نه بر کس دگه." 
" خوب! فکر کو اگر خوشم بیایه باز؟
از بین ما خو میری انی؟" 
"...نی مه او ره از بین ما می کشم."
بی نظیر باز کله اش خراب شده گفت: 
" چقدر پست هستی. گناه مه اس که مه آمدیم اینجه با تو گپ می زنم. مره حاصل نمیتانی... مه بزودی پیش او میرم." 
وقتی بی نظیر رفت. جهانگیر با خود خندیده گفت:" دیوانه! تو نمیفهمی که امشب با آمدنت... روشنی ستاره ها چقدر زیاد حس میشه و بوی عطر گل هم هر طرف بیشتر به مشام میرسه و ای وقتیس که آدم عاشق میشه.... به آسمان نگریست و لبخندی زد و گفت:  "در محبت جان آدم نره او محبت نیس."
و از پشت بینظیر روان شد. بی نظیر ایستاد و گفت: " همی حالی هم سر وقت اس. بان خانه برم. یک بهانه می کنم و از درد سر خلاص میشی. جهانگیر دروازه ی قلعه ره قفل کرد، گذاشت بینظیر پیشتر برود تا از پشت او حرکت کند. هر دو به خانه رسیدند. 
بینظیر در دهن دروازه دور خورد و باز گپ خود را تکرار کرد، اما جهانگیر مثلی همیشه لبخندی زد و سر شور داد و داخل حویلی شد. 
دو سه روز گذشت و بینظیر دید که هیچ راهی بیرون رفت از آن خانه نیست و هیچکس هم به سراغش نیامد. 
بلز شام شد و جهانگیر باز از اسب سواری که بر گشت به بینظیر سر زد و گفت: " عروسی می کنی همرایم؟" 
بینظیر به سرعت و تنفر رویش را دور داد و گفت: " قسمی می پرسی که فقط منتظر اجازه ی مه هستی. " 
" بلی هستم. منتظر هستم. ورنه هیچ کسی نمیتانست جهانگیر ره منتظر بانه." 
بینظیر خاموش ماند و جهانگیر به چشمان او نگاه کرد و گفت: " مه میخاهم تو در خانه و در و دیوار مه بهار بیاری . رنگ بیاری. فردا مه تنها نی ذره ذره ، خشت، خشت خانیم منتظرت خواهند بود." 
شب جهانگیر خوابی دید که جهانگیر و بی نظیر نکاح می‌کنند. صبح  آنشب جهانگیر از بینظیر خواست که با او به خرید بروند‌. بی نظیر قبول نکرد و جهانگیر تنها بازار رفته و بهترین و قیمتی ترین لباس ها و زیورات را برای بینظیر خریداری کرده و شام به خانه بر گشت. 
شب تمام تحایف را به بینظیر فرستاد و خودش به اتاق خود رفت‌. صبح باز پشت دروازه ی بینظیر ایستاد و تک تک زد. بینظیر دروازه را باز کرد. جهانگیر دید که بینظیر هنوز هم لباس های خودش را به تن دارد و به لباس و زیوراتی که او برایش گرفته حتی دست نزده. طرف بینظیر دید و به لباس ها اشاره کرد و با حرکات خود ازو سوال کرد که چرا لباس ها را نپوشیده است. 
بی نظیر به طرف لباس ها دیده گفت: "  تمام دروازه ها ره برویم بند کدی.
باز از مه جواب هم میخواهی؟ "
" در چشمهای تو پرده ی   قبیله و سمت پرستی پایین شده. ورنه اگر  آدم خوب نیستم، بد هم نیستم. اگر از قبیله شما می بودم به خوشی خوشی مره قبول می کدی. " 
" مه به خوب بودن و بد بودن تو هیچ علاقه ندارم.... زیاد مره دوست داری؟ " 
" از خود بیشتر." 
" و اگر از مه بهتر پیدا کنی پیش او میری؟ " 
جهانگیر گفت: " تو بگو میرم؟" 
" نمیری انی؟ مام همی قسم هستم . سراپا از طلا که پوش هم شوی باز هم در دلم جای نداری. که تو بفهمی. چون دلم خانه ی کس دگه اس. " 
"مه میفهمم در دل تو کس نیس. مه که نیستم دگه کس هم نیس. " 
" چپ شو!" 
" تو کجا ایقه غیرت داری که نام کسی دگه ره بشنوی و مره ایلا کنی.  مه عروسی کردنی بودم. اگر تو همه چیزه خراب نمیکدی؟ صاف صاف برت میگم در دلم همیشه همو میمانه. تو باید برداشت کنی. تو باید مکمل چوکی داری مره کنی. چون در زنده گی هر وقتی او در مقابلم آمد تره ایلا کده با او فرار می کنم. " 
" چپ شو! تو فکر میکنی مه به گپهایت باور میکنم؟ " 
" تو تنها ضدی نیستی. مه ایطو کله شخ هستم که سه چار تا اولاد هم داشته باشی، هر وقت موقع پیدا کنم، از پیشت فرار میکنم." 
جهانگیر از بازوی بینظیر گرفت و چون اعصابش خراب شده بود بازوی او را فشار داد. بینظیر بازوی خود را کش کرد. و چون افگار شده بود مالش داد. 
و جهانگیر گفت: " بینظیر محبت نمیکنی  نکو. اقلا برم دروغ نگو و مردانگی مه امتحان نکو!" 
و باز با اسبش بیرون رفت. 


قسمت آخر
نویسنده رویا عثمان انصاف
جهانگیر شب ها زیر کلکین اتاق بینظیر می نشست. یک شب بینظیر   او را زیر کلکین خود دید و وقتی  نگاهی جهانگیر به او  افتاد، بینظیر پرده را بروی او زد و  رفت. جهانگیر باز آهی کشید و  بفکر فرو رفت: " این شبها برای زنده ها چقدر سخت و دشوار است و برای مرده ها چقدر آسان و سهل و نهایت مهربان. 
با این بی رخی های بینظیر، دلم مرگ می‌خواهد. کاش همینقدر آسان که کسی از دل بیرون می شود ، نفس هم از قفس سینه ی من می برآمد تا از قید این زنده گی آزاد می شدم و چشمان خشمگین بینظیر را نمی دیدم. جهانگیر دستات خود را به صورت خود گذاشت و با خنده ی کوتاه گفت، لکه چی شاعر شومه په خدای؟"
صبح آنشب، بینظیر از اتاق خود بیرون شد و جهانگیر را پیش کلکین خود پیدا کرد. 
به مجردی که او را دید بدون تامل گفت: "گوره خانه ! تو میفهمی که حالی مه دوباره به خانه ی خود رفته نمیتانم. اونجه دادا و ادی خدام چی حال دارن؟ چقدر سختی کشیده باشن؟ چقدر گپ مردمه شنیده باشن؟ چقدر مره پالیده باشن؟ سوال های مردم؟   حالیکه بر مه هیچ راه نماندی، همی لحظه ازت میخاهم که همرایم نکاح کنی. "
جهانگیر متحیر شد. و بینظیر باز سر و گردن اش را بلند گرفته گفت: " زود شو خان، فیصله کو!" 
جهانگیر رنگش پرید و با شتاب و هیجان پیش مادرش رفت و با دعای او به نکاح آماده شوند. مادرش دست او را دور زد. 
جهانگیر: " ادی...تو ده خوشی مه خوش نیستی؟" 
"کدام خوشی زویه؟ ده چهره ی تو خو هیچ خوشی دیده نمیشه بجز اضطراب." 
"وقت کم اس ادی ضد نکو."
"چی وقت کم اس خان؟  آتش گرفتن میریم؟ باشه خویش و قومه خبر کنیم، باز نکاح کو. درست عروسی می کنیم. مردم چی میگن؟  دنیا چی میگه؟"
جهانگیر: "ادی خیر اس بخاطر مه قبول کو. مه نمیتانم بر او حالی دگه نی بگویم‌. "
پشمینه بعد از کمی فکر و دیدن چهره ی مایوس جهانگیر آهی کشیده و پسرش را با رضایت دعا داد. 
هنگام نکاح، بینظیر از نکاح ابا ورزید و گفت:" با این حق و مهر نکاح ره قبول ندارم. " جهانگیر به ملا گفت: " هر رقمی که بینظیر میگه در حق و مهر بنویس و نکاح صورت گرفت. شب بینظیر به اتاق جهانگیر رفت و اولین کاری که کرد تصویر او که در دیوار آویزان بود انداخت و شکست و به اتاق خود برگشت.  
یکماه گذشت تا که جهانگیر با هزار مشکل و شکیبایی  توانست اعتماد بینظیر را نسبت به عشق خود حاصل کند‌. جهانگیر بینظیر را بیحد دوست می‌داشت. نمی گذاشت به آب گرم و سرد دست بزند. هر روز  تازه ترین و خوشبو ترین گل های مورد پسند اش را می‌آورد و پیش قدم هایش می گذاشت. هر بار که برای خرید می رفت، برایش زیورات قیمتی و لباس های زیبا و گزاف خریداری می کرد. چوری های رنگارنگ ، خینه، سرمه همه و همه را از بهترین دکان ها برای او پسند می کرد. بی نظیر از هیچ چیزی کمبودی  نداشت. نوکر چاکر، آرگاه، بارگاه، بهترین خوراک و پوشاک. خسران مهربان و شوهر که او را عبادت میکرد.  جهانگیر اسبی زیبایی نیز به بینظیر تحفه داده بود که نامش سپین بود   و هر روز عصر با بینظیر  به کشتزار ها به اسب سواری و هواخوری می رفتند و شام ها را زیر روشنی مهتاب می گذراند. جهانگیر از نظاره ای چشمان بینظیر هیچ سیر نمی شد. در هر نفس او بینظیر حکمرانی می کرد. او یگانه ملکه ی قلعه و قلب جهانگیر بود. 
سه ماه از نکاح شان گذشته بود که یکروز اقارب بینظیر آدرس او را پیدا کردند و به زودی به جرگه نشستند. چون منطقه مربوط به پاکستان می شد، موضوع به محاکمه کشانده شد. 
بی نظیر و جهانگیر هر دو به محکمه احضار شدند. جهانگیر که همیشه با محبت و مهربانی به بینظیر رفتار کرده بود و طوریکه به نظر می رسيد اعتماد او را نیز حاصل کرده بود، مطمئن بود که محکمه به حق او پایان خواهد یافت.  
در محکمه پدر بینظیر کاکا ها، برادران و کاکازاده های او همه حاضر بودند. و آنها از محکمه خواستند که بینظیر باید از شوهرش طلاق و با یکی از پسرهای کاکایش شود که زن دار و صاحب پنج فرزند بود.  آنها نکاح بینظیر را اصلا قبول نداشتند. قاضی  بعد از شنیدن قضیه از بینظیر پرسید: " وایه لوری، پیش شوهرت می باشی یا طلاق می‌خواهی و زن پسر کاکایت میشی؟" 
بینظیر به طرف شوهرش که همچنان زیبا و متبسم با رخسار و لبهای رنگ پریده و چشمان امیدوار، منتظر جواب بینظیر بود، نگاه کرد. و به طرف فامیل پدرش نظر انداخت که بطرف افغانها نشسته بودند. و یک و یکبار چادر خود را از سرش دور انداخت و بطرف اقارب خود دوید تا حق پختونولی قبیله ای خود  را ادا کرده باشد. و این نتیجه ی همان تخم  کینه و نفاق بود که بواسطه ی ملاهای آنزمان در قلب های تعدادی از جاهلان قبیله های پشتون دو سوی خط دیورند کاشته شده بود. 
پسر کاکای بینظیر کریم خان با خوشحالی پتوی خود را به سر بینظیر انداخت. پشمینه در حالیکه جابجا اشک هایش بی اختیار بر گونه هایش سرازیر شده بودند، بسوی جهانگیر که مثلی بتی نشسته بود، دوید. او می دانست که آن لحظه ی المناک و وحشتناک برای جهانگیر بدتر از روز محشر خواهد بود. پشمینه با رسیدن به  جهانگیر  دست دراز کرد تا سرش را در آغوش بگیرد و هر دو خوب باهم بگیریند و ماتم مرگ عشق جهانگیر را بگیرند. که ناگهان جهانگیر سرش بالای دستان پشمینه افتاد. جهانگیر با چشمان باز که هنوز اشک از کنج چشمانش می ریخت، جان را به جانان سپرده بود. بلی قلب پر محبت جهانگیر،  بی رخی و بی مروتی بینظیر را تحمل نکرده بود و با دویدن محبوبه اش جانب اغیار  چنان تکانی خورده بود، که راسا از کار افتاده و برای ابد خاموش شده بود. 
در محکمه هرج و مرج شد و نکاح بینظیر بعدا در خیمه ی آنها با پسر کاکایش بسته شد. 
سالها گذشت. بینظیر صاحب دو پسر که هر دو پسرش مشکل عقلی و عصبی داشتند، یعنی  دو پسر آنهم دیوانه از او بجا ماند.‌  دیگر بی نظیر قدر و عزت و شان دبدبه ی که در خانه ی جهانگیر نصیب اش شده بود را در خواب هم نمی دید. بینظیر نوکر و خدمتگار امباق و شوهر و خانواده ی او شده بود و تا زنده بود دیگر نفسی راحت نکشید و آبی به خوشی از گلو فرو نبرد و از بس گریه کرده بود، چند سال اخیر زنده گی اش دید چشمان اش را نیز از دست داده بود‌. با مرگ جهانگیر، دیگر بینظیر  هیچگاهی از زنده گی خیری ندید. 
پایان داستان
سپتمبر ۳۰ 
سال ۲۰۲۱